محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
575
خلد برين ( فارسى )
قزوين اقامت داشت چون واقعهء عجيبهء ارتحال اسماعيل ميرزا روى نمود سرعت سير از برق و باد استعاره نموده به جهت رسانيدن اين خبر بهجت اثر با نسيم صبا همسفر گرديد و به بلدى قائد اقبال در آخر روزى كه شبش نمونهء روز موعود مىشد به دروازهء دار الملك هرات رسيد و چون بيم آن داشت كه مبادا روزگار ، خاك ادبار بر فرق مردم آن ديار بيخته خون شهريارى را كه خاك پايش تاج سر سلاطين روى زمين مىشايست ريخته باشد نخست از در تحقيق سلاطين ذات اقدس آن حضرت درآمده از دروازهبان پرسيد كه حال ذات عديم المثال آن نونهال چمن اقبال بر چه منوال گذران است ؟ و دروازهبان چون گل شكفته و خندان مژدهء صحت ذات ستوده صفات آن حضرت را به وى رسانيده به نسيم اين خبر ، گلستان خاطرش را گل گل شكفانيد . و چون رايحهء اين خبر مشام جان وى را معطر كرد چون غنچه از شادمانى بال برآورده پرواز كنان خود را به خدمت خان رسانيد و چون هزار دستان داستان انتقال اسماعيل ميرزا را به هزار داستان خاطر نشان وى گردانيد و با آن كه به وقوع آن نازلهء ناگاه ، راه انواع مفاسد كه يكى از آنها عدم استحكام قلعه و حصار و فقدان سامان و سرانجام خان نامدار و ديگرى احتمال ظهور عصيان و طغيان گردنكشان هر ديار به تخصيص اوزبكان غدار بود بر روى مردم آن ديار باز مىشد و از اين رهگذر سفينهء اطمينان خان عالىشان دريائى چهار موجهء خوف و خطر مىگرديد بنا بر آن كه دوحهء اين خبر به ميوهء پايدارى آن نهال سعادت ثمر بارور بود باعث شيرينكامى زمانه و زمانيان و وسيلهء خوشدلى و شادمانى خان عالى شان و آقايان شاملو گرديده بر صحت ذات كاملة الصفات آن حضرت سجدات شكر الهى به تقديم رسانيدند و وجود وافر الجود آن گرامى گوهر بحرين غيب و شهود را لنگر پابرجائى سفينهء امن و اطمينان شمرده از دل و جان كمر ملازمت و جانسپارى حضرتش را بر ميان جان استوار گردانيدند و بنا بر آن كه وسيلهء تعويق و تأخير آن امر ، نادلپذير پردهنشين